تو را دیدم که دنیایت نخی هستتمام پیکرت اندر کفی هستچو نابینی تن زیبای او رابگویی روز من همچون شبی هستبه عشق بازی شماها شهره هستیدچو با هر بوسه ات او را تبی هستتبی سوزان چو آتش در جهنمهمه دودش غمی بر عالمی هستبه ظاهر جان دهد سوزد به پایتولی گیرد دو دنیایت همی هستچو گیری سی ز ماه گارش ز روزگارپذیری ا
استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه به بغلمیبینه... :سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری پسرمتو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونین جگرممنکه با عشق نراندم به جوانی هوسیهوس عشق و جوانیست به پیرانه سرمپدرت گوهر خود تا به زر و سیم فر
طبع شعرم قطره ای از عشق چون دریای توست
از تو می گویم سخن ای آنکه دل شیدای توست
ای تمام هستی و عشق و امید و آرزو
در درون قلب من تنها و تنها جای توست
هر که را دیدم فقط از حُسن تو گوید سخن
این همه حسن و کمال از آن دل زیبای توست
روی چون ماهت مرا مجنون و عاشق پیشه کرد
این جنون و مستی از چشمان سحر آسای
سلام دوستای گلم
شاید این آخرین سلامی باشه که بهتون میکنم چون دیگ دارم وارد زندگی متاهلی میشم و دیگ وقتم رو باید برای کسی که بیشتراز جونم دوستش دارم بذارم.شاید یه روز اگر بتونم و وقت کنم براتون بازم پست بذارم و شعرهامو بنویسم براتون.دوستتون دارم و امیدوارم همیشه موفق باشید.
نظراتون رو میخونم....همیش